تبليغاتX
مهرنگار یزد

نوشته شده در سه شنبه 1387/01/06

لبان دوخته يك شاعر سياستمدار

فرخي يزدي از مفاخر بزرگي است كه نامش با شعر و سياست گره خورده است.

با جستاري كوتاه در زندگي فرخي متوجه خواهيد شد كه زندگي اش مثل تمام داراي حوادث تاثير گذار زيادي است، اما دانستن اينكه او در محيط ستم زده عصر قاجار در خانواده محمد ابراهيم سمسار يزدي در سنه 1267 شمسي به دنيا آمد، زياد مهم نيست، مهم آن است كه ميگويد:

مباهاتي كه من دارم، ز دهقانزادگي دارم.

وقتي ميرزا رضاي عقدايي (كرماني )، لقب "شاه شكار " را گرفت، او هفت سال بيشتر نداشت، غوغاي رشادت ميرزا، اميد را در دل ستمديدگان و از جمله خانواده محمد زنده كرد، فشار روزگار و از جمله فقر، بذر كينه ظالمان عصر را در دل اين كودك يزدي كاشت.

نوجواني فرخي در مكتب خانه هاي يزدي و در لابه لاي دروس قديمي و اندكي مقدمات عربي گذشت، علاقه و نظم و شعر در همان دوران رخ نمود به طوري كه سعدي، محرم اسرار نوجواني محمد شد و اشعار مسعود سعد سلمان زمزمه هاي وي.

فرخي بعد از مدتي به مدرسه مرسلين انگليسي ها مي رود، مدرسه اي كه ملكه بريتانيا كبير در اكثر نقاط ايران بر پا ساخته بود تا در مفابل حكومت تزارها، با هدف و برنامه جلوه كند. ولي ضد مذهبي بودن كارگزاران مدرسه، فرخي 15 ساله را به مبارزه طلبي دعوت كرد، با سرودن شعري با عنوان "شخصي گبرشان عالم، مرد ارمني استاد، بهر درس، خوش دادند، دين احمدي بر باد " كافي بود تا براي هميشه از مدرسه مرسلين انگليس ها اخراج شود. فرخي حالا يك جوان است، كاگر ولي باسواد.

او جواني است كه روزگار زجر مردم را با تمام وجود، درك كرده و دليلش را هم مي داند و همين دانستن باعث شد تا با نخستين گروههاي آزادي خواه يزدي همراه شود و به عضويت نهضت مشروطه خواهان درآمد و يك پاي دائمي جلسات علني و غير علني اين جنبش شود.

در 1291 شمسي با سرودن دوبيت شعر از حايري زاده كه جمعيت طرفداران قانون را در يزد بنيان نهاده بود، تقاضاي عضويت كرد:

با ادب در پيش قانون هر كه زانو مي زند          چرخ نوبت را به نام نامي او مي زند

هركه تسليم عدل و پيش قانون سر نهاد         پايه قدرش به كاخ مهر پهلو مي زند

و بدين سان عضويتش مقبول مي افتد.

بقيه زندگي فرخي مربوط به مبارزاتي كه از مرسلين آغاز شده بود است، همكاري در تاسيس حوزه خزب دموكرات يزد و فعاليت اينچنيني. ولي اولين شعري كه فرخي در آن با تمام وجود از آزادي سخن مي گويد و از تجربه نخستين غزل سياسي خود موفق بيرون مي آيد در اين دوره سروده است:

قسم به عزت و قدر و مقام آزادي

كه روح بخش جهان است نام آزادي...

حالا مدت زماني از 15 مهر 1285 گذشته است و اولين مجلس ملي در حال فعاليت است، اما به نام مشروطه و به كام مستبدان. همراه شدن حكام جديد به همراه مستوفيان قديم و مجري شدن انها و ستم كشيدن مردم به نام مشروطه، شرايط فكري محمد را عوض مي كند.

وقتي محمد علي شاه در دوم تير ماه 1287 مجلس را به توپ بست، نمي دانست جوان سياسي شاعر پيشه يزدي اينچنين براي او غزل مي سازد:

گه به ملك ري به فرمان جواني با شتاب

كعبه آمال ملت را كنيم از بن خراب

كم كم زمان آن مي رسد صداي اين دلسوخته يزدي قطع شود. كاري كه باعث شد فرخي يزدي با نام شاعر لب دوخته در ذهن هر آزادي خواه وطن پرستي جاودان كند. اينكار را ضعيم الدوله، والي وقت يزد در نوروز 1289 شمسي انجام مي دهد. زماني كه تمام شعرا به قلعه حكومتي رفتند تا در مراسم عيد نوروز براي حاكم، اشعاري از سر چاپلوسي بخوانند فرخي با ساختن "مسمطي وطني " به ضعيم الدوله هشدار داد. محمد فرخي با صداي رساي خود در حالي كه به چشمان ضعيم الدوله نگاه مي كرد، چنين خواند:

عيد جم شد اي فريدون خوبت ايران پرست

مستبدي، خوي ضحاكي است اين خو، نه ز دست است

به كه از راه تمدن ترك بي مهري كني

در ره مشروطه اقدام منوچهري كني...

فرخي با صراحت و زيبايي يك غزل فارسي، از ضعيم الدوله مي خواهد كه در اجراي عدل از فريدون و بهمن الگو بگيرد و مجري قانون باشد:

ليك گويم گر به قانون مجري قانون شوي

بهمن و كيخسرو و جمشيد و افريدون شوي.

ضعيم الدوله كه سرمست جشن نوروزي بود، هرگز انتظار شنيدن چني اشعار تلخ و رسوا گرانه را نداشت. بعد از ميهماني دستور دادتا او و رفقاي آزاديخواهش را گرفته و به ضرب و شتم بپردازند. فرداي ان روز ده نفر را كه در بين آنها فرخي نيز ديده مي شود، به دارلحكومه برده و چوب مي زدند. اما به ابتكار فرخي، همگي شعر "زنده باد مشروطه " را سر مي دهند. ضعيم الدوله در پنجدري دارلحكومه، صداي آنها را مي شنود و خطاب به آنها مي گويد: پدر سوخته ها مي دهم شما را چوب بزنند تا ديگر توطئه نكنيد.

فرخي بدون هيچ گونه محافظه كاري مي گويد: شما وقتي ما را چوب بزنيد كه از زير بار قانون خارج شويد، همانطور كه حضرت زينب (س ) در مجلس يزيد به او گفت:كسي مي تواند ما را به كنيزي بگيرد كه از دين جدمان خارج شده باشد.

ضعيم الدوله كه حالا از طرف فرخي به يزديد شده بود با عصبانيت جلاد را خواست تا كاري كند، كارستان.

از نيك بختي فرخي و يارانش، جلاد در بيرون از دارلحكومه بود، ضعيم الدوله با عصبانيت داد زد: سوزن و نخ بياوريد تا خودم دهان اين پدر سوخته را بدوزم.

مير غضب كه حالا از بيرون به داخل دارلحكومه آمده است با خونسردي تمام دو لب فرخي را بهم مي دوزد.

شاعر لب دوخته را به زندان مي اندازند و بعد از هشت ساعت مير غضب مي آيد و بخيه هاي دهان فرخي كه حالا متورم و زخم شده است را باز مي كند.

شرح اين قصه شنو از دو لب دوخته ام

تا بسوزد دلت بهر دل سوخته ام

با مداخله برخي از بزرگان اصفهان! ضعيم الدوله از حكومت خلع شده و حاج فخر الموك در خرداد 1290 شمسي بر كرسي قدرت در يزد تكيه مي زند، حاكمي كه رو به فرخي مي گويد: اگر ضعيم ( ضعيم الدوله) دهان تو را دوخت من دهان نو را پر از اشرافي مي كنم و چنين نيز كرد.

اين دوران چند ماه بيشتر دوام نياورد، فرخي لب دوخته امروز آبديده تر از ديروز است و البته سركش تر.

يزد ديگر محمد فرخي را كفاف نمي دهد، وقتي چهره اش 22 سالگي او را نشان مي دهد راهي تهران ميشود. اينجا تهران است. فضاي سياسي بازتر، اجازه نوشتن مقاله هاي تند و تيز تر و البته اشعاري آتشيني در نشريات موجود است، در حقيقت 1290 شمسي آغز فعاليت حرفه اي روزنامه نگاري اوست.

فرخي اين روزنامه نگار يزدي، باسرودن اشعاري، مورد ستايش خانهاي بختياري قرار مي گيرد، ستايشي كه تا پايان عمر همراه او بود.

فرخي مدتي را به اصفهان مي رود و در همان حال با ايل بختياري نيز رابطه نزديكي دارد. جمگ جهاني اول برافروخته ميشود، مجلس ملي تعطيل ميشود و آزادي خواهان دستگير يا زنداني مي شوند. فرخي نيز از تهران به قم رفته و سپس كرمانشاه مي رود و از اين طريق راهي عراق شده و در ديار غربت زيست ميكند. بعد از مدتي به تهران باز ميگردد والبته مورد سوء قصد قفقازي ها ميشود، سوء قصدي كه از آن جان سالم به در مي برد.

سوم مهر 1296 شمسي معجزه اي سياسي در كشور همسايه ايران ويران شده، رخ مي دهد، انقلاب 17 نوامبر اكتبر شوروي و زمينه اي تازه براي مبارزه انقلابيون و آزادي خواهان پديد مي آورد.

شايد بتوان با چند كلمه حوادث و رخدادهاي اين برهه از زندگي فرخي را اينچني نگاشت: فعاليت عليه انگليسي كه ديگر رقيبي به نام شوروي در ايراان ندارد، مخالفت با قرارداد 1919، به زندان افتادن، درگيري با احم شاه و شكايت شخص شاه از فرخي، كودتاي سوم اسفند 1299 كه فرخي سه ماه را در باغ سردار اعتماد (بيرون دروازه دولت ) زنداني كشيد.

حالا تقويم از نيمه خرداد 1300 شمسي گذشته است، فرخي آزاد مي شود، رضاخان فرمانده كل قوا و وزير جنگ است و قوام السلطنه نخست وزير.

سال 1300 سال آغاز روزنامه توفان به مديريت محمد فرخي يزدي است. گفته اند توفان در مجموع 7 سال منتشر شد و البته با مقالات فرخي قربي بر 15 بار توقيف شد. كار به جايي رسيد كه حتي روزنامه فروشان از فروختن روزنامه توفان در هراس و بيم بودند و اينچنين شد كه فرخي خود روزنامه اش را در دست مي گرفت و در خيابانهاي تهران مي فروخت.

عدالت و آزادي در واژه ايست كه اشعار فرخي به وفور يافت مي شوند:

خوش انكه در طريق عدالت قدم زنيم

با اين مرام در همه عالم، علم زنيم...

پادشاهي رضا خان كه ديگر رضا شاه شده بود منجر به برخورد با سركوبي بسياري آزاديخواهان ميشود. ولي توفان و صاحبش جان به درمي برند. جالب آنجاست كه محمد فرخي در ادوار 1307 و 1309 به عنوان يكي از دو نماينده مخالف در مجلس شوراي ملي پذيرفته ميشود.

در اين سالها هيات حاكمه كشور دچار چندگانگي است، دستگاه فكر مي كند كه مي تواند او را به نوعي به خدمت بگيرد، سه سال بعد از سلطنت رضاشاه توفان را توقيف مي كنند و حتي بدهي سنگين كاغذ براي صاحبش باقي مي گذارند، البته از سوي ديگر به او اجازه مي دهند به عنوان هيات مخالف، نماينده مجلس شود.

نماينده اي كه راي 9600 نفر از 11 هزار راي مردم را در يزد كسب مي كند. بعد از مدتي فعاليت در مجلس متوجه ميشود، همه مخالفان ديروز، امروز سر در آخور قدرت دارندو سرانجام در يكي از جلسات مجلس از دست نمايندگان حكومتي كتك سختي مي خورد و با عنوان كردن اينكه، امنيت جاني ندارم، آنجا را ترك ميكند.

ز تو انتخاب چو كار نمي رود از پيش

به پور كاوه بگو فكر انقلاب كند

فرخي ديگر چاره اي جز گريز ندارد چرا كه

روح را مسموم سازد اين هواي مرگبار

زندگاني گر بود زين خطه بيرون ميشويم

و بدين شكل در سال 1309 مخفيانه در شوروي مي رود، 6 ماهي در مسكو زندگي مي كند و قصد آلمان كرده و به برلين رخت اقامت مي افكند.

آورده اند كه شاعر دهقان زاده لب دوخته يزدي، روزگار سختي را درغربت طي ميكند و سرانجام با واسطه گري سياسي تيمور تاش و البته زد و بند سفارت ايران در برلين به تهران باز ميگردد.

فرخي هم اكنون بدهكار و بيكار است:

اي كه پرسي تا كجا در بند، در بنديم ما تا كه آزاد بود در بند، در بنديم ما

رژيم با سخت قرار دادن شرايط قصد به خدمت گرفتن او را دارد. سرتيپ آيرم، رئيس نظميه به او پيشنهاد مي هد در اداره سانسور كاري براي خود دست و پا كند ولي او انتاخاب خود را براي هميشه كرده است. فرخي به نام يك بدهكار، زنداني ميشود. از زندان ثبت شهرباني به زندان قصر و باز به شهرباني و دوباره به قصر و سرانجام در زندان شهرباني است كه سرنگي حاوي هواي تازه در رگ ران شاعر لب دوخته يزدي فرو مي رود. "يك روز غروب صداي دورگه گوشخراش آژادان زير هشت سكوت كريدور را شكست، فرخي را احضار كردند، تصور مي كرد مرخصش كنند، زيرا ديگر ايام حبس او به پايان رسيده بود، او را بردند، بعد هم اثاثيه مختصرش را بردند، ولي نه بيرون، بلكه به انبار محبس تحويل دادند. اين علامت بدي بود..."

خاطره را يكي از هم زنداني هاي او مي گويد.

سالها بعد يعني پس از شهريور 1320 وقتي آژادان زير هشت محاكمه ميشد در مورد اين روزهاي فرخي چني روايت كرد: آخرين روزهاي فرخي يزدي، در به روي او بسته و غذايش بد بود... لباسش يك پيراهن توري و يك زيرشلواري پاره پاره بود و سه چهار ماه در آن اتاق به روي او بسته بود... پايور زندان تذكر ميداد كه اين زنداني غذاي خارج و حق ملاقات ندارد، نبايد با كسي حرف بزند...

يكي از گواهان در مورد آن روز چنين روايت كرده است: همان روز كه قرار بود او را به بيمارستان ببرند آژادان زير هشت وارد سلولش شد و بي مقدمه شروع به گريستن كرد، فرخي كه اين جلاد را به خوبي ميشناخت، از گريه او تعجب كرد، آژادان از فخري براي همه بدي هايي كه كرده بود معذرت خواست و تقضا كرد كه او را حلال كند. فرخي همه چيز را فهميد اما خود را نباخت و منتظر ماند... اتاقي كه براي استراحت فرخي در بيمارستان زندان انتخاب كرده بودند، اتاق روشويي و حمام بود، ابتدا آمدند شيش هاي درها و پنجره را گل سفيد ماليدند، سپس فرخي را آوردند و در آن محل انداختند. قبل از آن سابقه نداشت كه مريضي را در حمام بستري كنند...

با حضور پايور نگهبان و بازرس مخصوص باز مي شد تا ما مي توانستيم به او غذا بدهيم....

غروب 23 مهر است، 18 سال از آغاز سال 1300 هجري شمسي مي گذرد. 4 سال از بند كشيده شدنش مي گذشته. رنجور و ناتوان بر تختش افتاده . ناگهان صداي باز شدن قفل در مي آيد. هيچ وقت اين موقع در را باز نمي كردند. چشمانش را باز و گوشش را تيز تر مي كند. سه نفر در آستانه در پيدا شدند، انها را ميشناسد، پزشك احمدي، سرهنگ نيرومند و رييس زندان را مي بيند. " او سالهاست كه مرگ را پذيرفته است، او سالهاست منتظر اين لحظه است، او اين حكم را در جيبش داشته است..."

در كف مردانگي شمشير مي بايد گرفت

حق خود را از دهان شير مي بايد گرفت


مهرنگار نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette





کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2008-2012 © by mehrnegar2007.blogfa.com

Design This Web By Noleek ™ @ V:3.0 POWERED BY BLOGFA.COM